دولت طمعكاران
فاشيسم يكي از اشكال حكومت است كه برخي جوامع در قرن بيستم آن را تجربه كردند؛ فاشيسم سازماندهي عناصر قدرتمند جامعه براي حفظ اقتدار و سلطه خود در فضاي بيثباتي و بحران است، اين چيزي است كه در كشورهايي مثل آلمان و ايتاليا رخ داد و البته بانيان و سهامداران خود را هم از آتشي كه به سرعت برافروخت، بينصيب نگذاشت.
فاشيسم دولت طمعكاران آزمند و قدرتپرست است؛ دولتي كه براي خدمت به سهامدارانش برپا ميشود اما چنان بازي آشوبناكي را برپا مي كند كه نه سهام ميماند و نه سهامدار.
فاشيسم بنا بر ماهيت خود دولت خودبرانداز است، ماشيني خودشكن است كه هر چه بيشتر شتاب بگيرد، نابودياش را سرعت ميبخشد، دولتي است كه نميتواند استمرار داشته باشد؛ اما آسيبهايي كه در دوره ظهور خود بر مردم تحميل ميكند، آنقدر زياد است كه هر جامعهاي بايد نسبت به خطرات ظهور آن هوشيار باشد و اقدامات لازم را در جهت ممانعت از شكلگيري آن به عمل آورد. يكي از اين اقدامات ميتواند آگاهي دادن به مردم در خصوص مصائب ظهور چنين دولتي باشد:
* مشخصههاي دولت فاشيستي در ادبيات سياسي چنين ترسيم ميشود( به نقل از كتاب بنيادهاي علم سياست، عبدالرحمن عالم، نشر ني، چاپ 1377):
« فاشيسم داراي نوعي حزب توده اي، به طور معمول رزمجو، كاملا وفادار به رهبر، و شبيه به شكلي از اسطوره است كه وظيفه آن بسيج دائمي تودههاست. در اغلب موارد تنها بخش انتخابشدهاي از تودهها بسيج ميشود؛ براي مثال، در آلمان نازي كه در آن فقط نژاد آريايي در حال بسيج بود. در اين نظام يك شاخه از دستگاه حكومت بر شاخههاي ديگر تسلط مييابد. اين شاخه نه ارتش است و نه ديوانسالاري حكومتي، بلكه پليس سياسي است.
واژة پليس سياسي نه تنها بر اهميت سركوب سياسي در نظام، بلكه بر نقش اساسي ايدئولوژيك پليس در جامعه نيز دلالت ميكند. فاشيسم خودمختاري نهادهاي گوناگون جامعه را از بين ميبرد و نظامي توتاليتر ميآفريند. آزادي نهاد ديني، خانواده، انجمنهاي خصوصي و نهادهاي فرهنگي از بين ميرود. بخشهاي خصوصي و عمومي بيش از پيش به هم نزديكتر ميشوند.
مداخله حكومت در فعاليتهاي جامعه بسيار فراتر از آن ميرود كه در سرمايهداري انحصاري معمول است. در عمل همه جنبههاي زندگي مورد هجوم پليس مخفي همه جا حاضر قرار ميگيرد.
عنصر اصلي فاشيسم يعني نقش افزودة سركوب فيزيكي لزوماً با مداخلة ويژه ايدئولوژيك براي مشروع كردن اين سركوب همراه است. براي مثال، جنگ عليه كمونيسم، يا بقاي نژاد سفيد در آفريقاي جنوبي، هر دو پايههايي براي چنين ايدئولوژي مشروع سازي است.
فاشيسم بر خلاف ديكتاتوري كه به طور عمده بر نظاميگري اتكاء دارد، بر پليس سياسي و در مراحل بعد بر ديوانسالاري حكومتي و ارتش متكي است و بر خلاف ديكتاتوري نظامي، متضمن مشاركت تودههاي منتخب در مقياس بسيار گسترده است.»
* برخي مصائب فاشيسم يا ديكتاتوري فاشيستي:
1.رشد نكردن شخصيت انسان: در اين حكومت شخصيت مستقل انساني نابود ميشود؛ آزاديهاي بيان، اجتماعات انكار يا به شدت محدود مي شود. هيلتر مطبوعات را خفه كرد و صداي مردم را بريد. موسوليني بر ارواح مردم حكمفرمايي كرد. بدين صورت، ابتكار فردي از بين ميرود و روحيه متهورانه انسان كشته ميشود. موجوديت فرد در حكومت توتاليتر مستهلك ميشود.
2. تبديل دولت/ مقامات به هدف: در عصر حاضر دولت/ مقامات دولتي وسيله مديريت و رفاه افراد جامعه است. اما فاشيسم/ ديكتاتوري دولت را هدفي در خود ميبيند. از اين رو فرد را در قربانگاه دولت و مقامات ذبح ميكند. در واقع، در حكومت ديكتاتوري/ فاشيستي فرد فقط به خاطر قدرت و عظمت دولت وجود دارد.
3. بزرگنمايي قدرت: ديكتاتوري زور را تكريم ميكند. ديكتاتوري از راه خشونت به قدرت ميرسد و با زور نگاهداري ميشود. به گفته دوبنوا، ديكتاتوري ممكن است با رضايت مردم تشكيل شده باشد، اما فقط در سكوت ناشي از سركوبي آنها ميتوانند ادامه يابد. ديكتاتور بيرحم است، با دستي آهنين مخالفت را سركوب ميكند. داستانهاي دلخراش از زجر و آزار تودهها در آلمان در دورة رژيم هيتلر و حاكميت شمشير برهنه در ايتاليا طي ديكتاتوري موسوليني دلالت ميكند بر اينكه ديكتاتورها براي نگاه داشتن خود بر سرير قدرت به كاربرد آشكار زور اعتقاد دارند. اما زور بدون رضايت سرانجام پايههاي حكومت ديكتاتوري را ميلرزاند.
4. سياست بزرگنمايي: ديكتاتورها به سياست بزرگنمايي باور دارند. آنها همميهنان را به «توسعه يا مرگ» ترغيب ميكنند. اين كار، آنها را به انحراف توجه مردم به هدفهاي بيهوده و فراموش كردن محروميتهايي كه تحمل ميكنند، قادر ميگرداند.
5. بيحسي مردم: ديكتاتورها خود را سروران معبد دلفي ميبينند. وقتي سخن ميگويند نبايد كسي لب باز كند. با مردم به مثابه گلة گوسفند رفتار ميكنند. مردم هم به نوبه خود بيتفاوت و بياحساس ميشوند. يكنواختي خفقان آور و كشندهاي كه ديكتاتور تحميل ميكند، زندگي فكري و معنوي جامعه را نابود ميكند. مردم از توجه هوشمندانه به كارهاي خود باز ميمانند، زيرا به اين واقعيت آگاهاند كه تلاششان بيثمر است.







